این داستان: جدا وات دو یو وانت؟

متن مرتبط با «تاریکی عشق» در سایت این داستان: جدا وات دو یو وانت؟ نوشته شده است

مرغ عشقا سرشونو گذاشتن رو شونه ی هم و خوابیدن

  • نیلوبلاگ

    xa0ساعت چار صب هیشکی از هیچ پنجره ای هیچ جا رو دید نمیزنه! واسه همین می تونی چارزانو بشینی لب بالکن و نیدو و قهوه و شکلات تخته ای رنده شده بخوری! هر چیزی رو که فک میکنم یه حلالیت نسبی داره میندازم تو آب داغ و هم میزنم و میذارم تو یخچال تا دماش بیاد پایین و یادم میره و باز میارم بیرون و صب میکنم برسه به دمای بزاق!! و بعد میخورم! هر هشت ساعت یه دونه ژلوفن می خورم و باز پخش میشم رو زمین بغلِxa0گریزلیxa0(خرسِ قهوه ایِ پشمالویِ مهربون و بی توقعِ من!) و درس میخونم! گلوکزم رو از عسل حل شده توی چای و پ...

    ادامه مطلب
  • عشق را ای کاش زبان سخن بود

  • نیلوبلاگ

    هزار کاکلیِ شاد در چشمانِ توست؛ هزار قناریِ خاموش در گلویِ من ...

    ادامه مطلب
  • تاریکی

  • نیلوبلاگ

    ادامه مطلب...

    ادامه مطلب