٢٣٤. امشب قرار بود با ف بریم یه سری چرت و پرت بخریم، ساعتای شیش و نیم هفت زدیم بیرون و دور و ورِ پلنگ صورتی و توی پارکینگ متوجه شدیم چیزی به نام کیف پول، پول، کارت عابر یا کارت ملی یا چی همرامون نیست؛ در واقع نه میتونستیم چیزی بخوریم نه می تونستیم بخریم و نه هیچی؛ خیلی جالبه که ما فکر کردیم به این یارو میگیم کارت ماشین که تو داشبورد بود پیشت باشه ما میریم و کیفمون رو ورمیداریم و میایم و اینا؛ البته مرده اصرار کرد که نیازی نیست ولی خب ما هم اصرار کردیم که نیازی هست و ما خیلی با شرافتیم :| چون ما نمیدونستیم وسطِ راه خلاف میریم و پلیس مارو نیگه میداره و ما نه تنها کارتِ شناسایی و گواهینامه، بلکه کارت ماشین هم نداریم :| و من و ماشین دقایق طولانی کنارِ کانکسِ پلیس منتظر موندیم تا ف بره کتِ لعنتیِ خودش و کیفِ لعنتی منو بیاره و دقایقِ طولانی براش مرثیه خوندیم تا ماشین رو نخوابونه و بعدش هم فکر کردیم بهتره به جای اینکه بریم خرید، بریم دریا و هایپ بخوریم، چون دیگه ساعت ده بود و ما خیلی خسته بودیم :|
ما را در سایت این داستان: جدا وات دو یو وانت؟ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 199