نرم افزار مدیریت ارتباط با مشتری نرم افزاری متناسب با تکنولوژی - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:39
شاید برای خیلی از کسانی که صاحب کسب و کاری باشند این سوال پیش بیاید که چرا باید از نرم افزار مدیریت ارتباط با مشتری استفاده کنیم؟ شاید خیلی ها صحبت های ما را صرفا در راستای فروش یک نرم افزار م
عناصر بازاریابی داخلی - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:35
کلیه اقدامات بررسی از مرجع بازاریابی طبق کپی رایت انجام پذیرفته در هر سازمانی بهمنظور جذب، حفظ و ارتقای وفاداری مشتریان در سازمانها صورت میگیرد. در کنار این امر، مدیریت منابع انسانی درصدد دستیابی به تعهد مشتریان بررسی از مرجع داخلی طبق کپی رایت
ثبت اطلاعات و دسته بندی مشتریان را تا چه حد صحیح و سریع انجام می دهید؟ - تاریخ: 1397/1/26 ساعت: 3:31
از چه زمانی تا کنون به جمع آوری اطلاعات مشتریان خود پرداخته اید؟ یکی از مهمترین سرمایه شرکتها، اطلاعات مشتریان بالقوه و فعال است. در طی مدت فعالیت یک مجموعه، ممکن است اطلاعات مشتریانی که سالهای پیش با آنها در ارتباط بوده ایم، از بین برود و این به معنای از دست دادن بزرگترین سرمایه شرکت است. در صورتی ...
CRM چیست؟ - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 10:03
CRM چیست؟• مجموعه جامعی از فرآیندها و تکنولوژیها برای مدیریت روابط با مشتریان فعلی و بالقوه و دست اندرکاران کسب و کار در بازاریابی،فروش و خدمات،صرفنظر از نوع کانالهای ارتباطیبرنت فری؛مدیرعامل و مدیر ارشد اجرایی شرکت نرم افزاری اونیکس• مدیریت روابط با مشتریان یک استراتژی تجاری به منظور انتخاب
مشتریام چه طور آدمی است؟ - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 18:49
اینترنت شرکت به زور آنتن میداد و نتوانستم سریع CRM شرکت را باز کنم. مشتری هم پشت خط بود. برای همین احوالپرسی را تا جایی که میتوانستم، کش دادم. بعد از باز شدن CRM، اسم مشتری را سرچ کردم و متوجه شدم که بله، یکی از مشتریهای قدیمی شرکت است. بنابراین با دقت به گلایهاش گوش کردم و از تمام راهحلهای مو
آسمانِ چشمِ او آیینه کیست - تاریخ: 1396/1/31 ساعت: 22:41
ادامه مطلب
پاتریکِ عزیزم - تاریخ: 1396/1/31 ساعت: 22:41
گریزلی رو یادته؟ این پاتریکمونه! پاتریک داره زیرِ دست و پای من له و له تر میشه تا من کار احمقانه ای نکنم؛ چون من به شدت مستعدِ نابود کردن وبلاگ ها، دیلیت کردنِ اکانت ها، گند زدن به رفاقت ها، پریدن وسط آتیش، انصراف از دانشگاه، لفت دادن از خونواده، ازدواج حتی، شیکستنِ آینه های خونه و هر چیزی که فکرش ر
4:50؛ خوابم نمیاد - تاریخ: 1396/1/31 ساعت: 22:41
٢٣٤. امشب قرار بود با ف بریم یه سری چرت و پرت بخریم، ساعتای شیش و نیم هفت زدیم بیرون و دور و ورِ پلنگ صورتی و توی پارکینگ متوجه شدیم چیزی به نام کیف پول، پول، کارت عابر یا کارت ملی یا چی همرامون نیست؛ در واقع نه میتونستیم چیزی بخوریم نه می تونستیم بخریم و نه هیچی؛ خیلی جالبه که ما فکر کردیم به این ی
...deleting - تاریخ: 1396/1/31 ساعت: 22:41
رسمش احتمالا این نیست که این صفحه خیلی ناگهانی حذف شه یا چی، البته منم آدم پایبند به رسم و رسومی نیستم؛ اِنی وِی لطفا حالا که اینجا رو میخونی، فرقی نداره که آشناییِ وبلاگی، وبلاگی-اینستاگرامی، تلگرامی، توییتری، دانشگاهی یا چی با من داری، اگه ذره ای از فهمیدنِ دیگه آپ نشدنِ این پیج ناراحت شدی، "همینج...
گفتم؟ - تاریخ: 1396/1/9 ساعت: 13:50
گفتم امروز به طرز وحشتناکی قاطی کردم؟ خیلی خونواده نیکوکاری داریم ما چون؛ فکر میکنن هر چیزی رو که شیش ماه بذاری اونور دیگه نمیخوای و اونا می تونن وردارن به نزدیک ترین آدم یا محلِ ممکن اهدا کنن! شیش تا اطلسِ دایناسورای من به انضمام (؟) یه عالمه عکس که خودم خیلی ناشیانه اسکن کرده بودم رو دادن به کتاب
که مییییییروم به سوی سرنوشت! - تاریخ: 1396/1/4 ساعت: 3:06
قراره برای مامان جشن بگیریم، با کلی آرتیست بازی میریم کرم و رژ و عطر و آبرسان و کیف آرایش و اینا میخریم؛ با بابا هماهنگ کردیم ولی نگفتیم واسه تولد توام هست و کادوت اون وسطاست و قراره سوپرایز شی و اینا، میایم ظهر راه بندازیم که عمه اینا میان؛ حالا این وسط یَک بارونی هم گرفته بیا و ببین؛ باباجی به باب
اینجوری شروع شد - تاریخ: 1396/1/4 ساعت: 3:06
اینجوری بود که ما به جای لباس جینگول مینگول، بارونی و بوت و چتر ورداشتیم رفتیم باغِ باباجی؛ و شبش همونجوری نشستیم تو ماشین و رفتیم سمتِ باغِ اونوری؛ بارونای جنوب، اونم این فصل با کسی شوخی ندارن و واقعا نمیفهمم ما چی فک کرده بودیم که نموندیم خونه! بیس سی کیلومتر بد نبود مسیر، خیلی رویایی و این حرفا؛
خوابم هنوز واسه همین اینقد قر و قاطی شد فک کنم - تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 18:11
خونه خیلی در هم بر همه برام؛ نه که کثیف و اینا باشه ها، ولی من اصلا نمیفهمم چی به چیه نمیفهمم کوجا برم و چیکا کنم و اصلا این همه منتظر تعطیلات بودم که چی خب؟ الان پتوپیچ رو همون تختیم که فک کنم واسه خودمه، تو همون اتاقی که سه سال پیش هم بودم؛ ولی تنها چیزی که همونجاییه که خودم گذاشته بودم، قابِ پازل
آقا تشکر از همتون :)) - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 15:48
بذارین #قبل_از_هر_چیزی تموم شدن علوم پایه به همه کسایی که یک ماه، بیشتر حتی، مظلومانه نق و نوق من رو تحمل کردن تبریک بگم؛ ممنان که هی نق زدم هی امید دادین! کاملا جدی بخدا و #بعد_از_قبل_از_هر_چیزی عبور موفقیت آمیزم رو از این آزمونِ ناقضِ حقوقِ بشر و ورود تقریبا قدرتمندانه م رو به دوره پر شکوه فیزیوپا
شما برین پستِ قبل رو بخونین، اینارو حتما باید همین امشب یا نمیدونم صب به بچه میگفتم - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 15:48
ببین بچه؛ شب هایی رو تجربه میکنی که قد یه سال یا بیشتر طول می کشن؛ قدِ فرو ریختن بیست سالگیت و یه حسِ تازه جوونه زده ی صادقانه؛ قدِ یه کُشتیِ بزرگ با باور هات؛ اون شب ها ممکنه تو زمستون باشه، خیلی سرد؛ بعد از علوم پایه دادنت باشه، با یه دنیا خستگی؛ وخت در اومدنِ دندونِ عقلت باشه؛ با کلی درد؛ وختِ سر
ما را شکار کرد و بیفکند و بر نداشت! - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 16:53
این که من دارم نمی نویسم، اصلا دلیل این که دارم درس میخونم نیست! تو ممکنه ندونی ولی من که میدونم چقدر پودرم و چقدر هیچ انرژی ای ندارم و چقدر تف به این اوضاع! آخرین تعطیلاتم همون هفته اول آذر بود که رفتم خونه و تو اتاق موندم و برای میان ترم پاتو خوندم :| این سه روز رو تماما پیغام لو باتری فرستادم و ه...
باز هم از هر وری سخنی - تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 2:22
٢١٩. علوم پایه دو هفته رفت عقب؛ احمقیم ما چون! یعنی مهم نیست دو هفته خودمون رو خفه کردیم و شب و روز نخوابیدیم که به امتحان برسیم و کلی واسه تعطیلاتمون برنامه ریختیم و بلیط گرفتیم! حتی اگه اینا هم به درک، اونقدر این دو سه هفته بهم فشار اومده که حالا که رفته عقب امتحان عملا نو انرژی، نو انگیزه، نو برن...
ما درک کننده ها! - تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 2:22
میدونی من کلا آدم درک کننده ای هستم؛ فک کنم از بچگی همین بودم البته! ما درک کننده ها میریم جلو و میپرسیم، چرا ناراحتی؟ چرا نیستی؟ چرا با من حرف نمیزنی؟ چیزی شده؟ خوبی؟ ماها اگه بهمون بگن حالم بد بود فلان چیزو گفتم یا چی میگیم مهم نیست یه لبخند هم میذاریم تنگش! آخه ما خیلی خوبیم خیر سرمون!! یه عالمه ...
قرار بود یه جور دیگه باشه، ولی انحراف مغز موجب انحراف قلم نیز میشود :| - تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 2:22
اگه میتونستم برای خونم به جای مبل، اُپِن بخرم حالم خیلی خوب میشد فک کنم، چون میدونی، همیشه از چارزانو نشستن روی اپن منع میشدم؛ هرچند برام مهم نبود و نیست و من همچنان جایی که مامان نباشه اپن رو به هر جایی ترجیح میدم؛ چارزانو نشستن روی اپن و خیارشورِ تنها خوردن و قارچ و سیب زمینی خام خوردن و شیرخشک به...
من هم شاعری بلد بودم انصراف میدادم شهریار جان! - تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 2:22
شهریار رو خیلی بیشتر از قبل دوس دارم! شاید واسه این شعر؛ اونجا که میگه فشردم با همه مستی به دل سنگِ صبوری را ز حال گریه ی "پنهان"، حکایت با سبو کردم و یکم بعد که میگه صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را ولی من باز "پنهانی" تو را هم آرزو کردم و اون آخرا که باز میگه تو با اغیار پیشِ چشمِ من می در سبو ک...

برچسب‌های مرتبط

فوقع ما وقع | از هر دری وری | اي بخت سركش | تاریکی شب | تاریکی سه روزه زمین | تاریکی زمین | تاریکی 3 روزه زمین | تاریکی عشق | تاریکی مطلق | تاریکی چیست