میدونی من کلا آدم درک کننده ای هستم؛ فک کنم از بچگی همین بودم البته! ما درک کننده ها میریم جلو و میپرسیم، چرا ناراحتی؟ چرا نیستی؟ چرا با من حرف نمیزنی؟ چیزی شده؟ خوبی؟ ماها اگه بهمون بگن حالم بد بود فلان چیزو گفتم یا چی میگیم مهم نیست یه لبخند هم میذاریم تنگش! آخه ما خیلی خوبیم خیر سرمون!! یه عالمه احتمال داریم تو سرمون، کار داره الان حتما؛ خوابه؛ عصبانی بود خب؛ نکنه چیزی شده؛ فکرش درگیره؛؛؛؛ ماها خیلی جاها بار رفاقتامونو تنهایی به دوش میکشیم، خیلی جاها خیلی چیزا سرمون خراب میشه، خیلی برچسبا میخوریم؛ جاهایی که باید باشیم هستیم، جاهایی که دوستمون، عزیزمون، همکارمون، نیاز داره به یه نفر، هستیم! سایلنت نیستیم عموما، میترسیم یکی باشه که شبی، نصفه شبی، دمِ صبحی، کار داشته باشه باهامون! نه شروع کننده دعواییم نه تموم کننده؛ معمولا هم اون موجودی هستیم که میشنوه بعدا حرف بزنیم الان خوب نیستم!
ما را در سایت این داستان: جدا وات دو یو وانت؟ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 166