اواخرِ سده دوم!
-
تاریخ: 1395/8/17 ساعت: 19:40
١٩٤. جالبه که بدونین ساعت های بسیاری :| از آخرین باری که من پامو از درِ خوابگاه بیرون گذاشتم سپری شده بود :| تقریبا ٩٠ ساعت :| یکم احساس غربت کردم امشب! و فقط یک ساعت بیرون موندم، کمتر از یک ساعت در واقع ١٩٥. واقعیت اینه که فردا هم نمیخوام برم دانشکده؛ گورِ پدرِ یه کلاس، اونم هشتِ صبح :| ١٩٦. دیشب ت...
سالِ ١٤١٥ خوانده شود!
-
تاریخ: 1395/8/13 ساعت: 5:17
قصدم از نوشتن این پست فقط اینه که یه زمانی، مثلا چهل سالگی، اگه از شر بلایای طبیعی و غیر طبیعی مصون مونده بوده بودم؛ یه شبِ پاییزی، آبان نه، اوایل آذر؛ روی کاناپه بشینم و همونجوری که چای میخورم اینجا رو بخونم "آبانِ ٩٥ بود نقره، یادته؟ خیلی پشیمون بودی، خیلی درگیر، خیلی خسته! یکم فکر کن، خنگ شدی چرا...
فَوَقَعَ ما وَقَعَ
-
تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 3:46
١٩٠. همین چند شب پیش رفته بودم سجاد؛ پالتو بخرم و اینا! ولی سه تا نمایشنامه خریدم، از کوجا؟ از یه مغازه قدیمی فروشی! کتاباش بوی انباری میده و کهنه ست؛ لعنتی یکیشون چاپ پنجاه و ایناست!! خیلی جذابه، یعنی من بیست و اندی سال بعد از چاپ این کتابه به دنیا اومدم :/ الان پنجاه سالشه دیگه، اونقد آش و لاش که ...
از باگ های خلقت!
-
تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 3:45
ببین خیلی جذابه ها؛ هفته دومِ شکل گیریِ جنین، ژرم سل ها یا همون سلول های زایا بدوی شروع میکنن به شکل گیری! حالا قلب کی شروع میکنه به تپیدن؟ هفته چهارم!! یعنی یارو هیچجاش تشکیل نشده ها، یه کیسه آمنیون داره یه کیسه زرده و یه دیسک زایا؛ یه جفت درست حسابی هنو نداره ها، ولی اول یه سری سلول رو میفرسته مها...
دُر فشانی های وی :|
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 2:40
١٨٥. در آستانه نوشتن چیز میزکی بودم راجع به بر و بچه های پزشکی که این روزا به رگبار بسته میشن ولی خب فکر کردم ول کنم جهان را، چون قهوه ام داشت یخ می کرد :دی ١٨٦. در انزوای دلچسبی غرق شده، سعی می کنم همراه با نیچه و دکتر برویر لایه های وجودی خویش را کنکاش نمایم :| فعلا در همان باکتری هایِ روی لایه شا...
هیشکیم نیست بغلم کنه
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 2:39
راستش رو بخوای هیچ وقت فکر نمی کردم با یه دامن شلواریِ سبز و دمپایی های انگشتی در حالی که از سرما میلرزم، موزاییک های پشت بوم خوابگاهمون رو بشمارم! و واقعا کسی چه میدونه چرا باغچه کوچک حمید مصدق اینا سیب نداشت؟ + برای علاقه مندان به تعداد موزاییک ها عرض میکنم؛ ٣٨٨.٥ تا ++ واقعا چرا باغچه هامون سیب ن...
باطل به امید سحری زین شبِ گوریم
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 2:39
ببین قشنگ داریم به قعرِ چاهِ ضلالت سقوط می کنیم! جداً میگم و هیچ راه گریزی هم نیست مثکه؛ البته تو باور نکن بذار یه روزی که نشستی یه جا تکیه دادی به دیوار چاه ضلالت میام میزنم رو شونت میگم؛ بیاه! دیدی؟ البته من از این آدمایِ "بیا دیدی گفتم" خیلی بدم میاد! توی اون صحنه حق میدم همون لحظه که زدم رو شونت...
با تعدد ویایا چه کنیم
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 20:41
وی را در اواسط بیست و یک سالگی چندین وی بود؛ جداً میگم! یک وی درس داشت، یک وی به راز گل سرخ می اندیشید، یک وی گشنه بود! یک وی گردنش درد می کرد، یک وی نمیدانست کجا بنشیند! حتی یک وی بود که می خواست برود سینما! و یک سری ویِ دیگر! تعدد ویایا به حدی زیاد بود که وی تا یک ظهر در رخت خواب باقی ماند و تظاهر...
انگور را نخشکانیم!
-
تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 13:52
نه تنها نوشتنم نمیاد، بلکه هیچی!! جدا هیچیا؛ فقط یه نکته پاتولوژی بگم :)) یه حالتی هست توی قلب، یه قلبی که به هر دلیلی مثل تنگیِ دریچه یا وختی ریه جواب نمیده و یا هر چیز دیگه ای، مجبور باشه زیاد کار کنه؛ هی کار کنه و هی بیشتر کار کنه تا اون نقص رو جبران کنه! بزرگ میشه، بهش میگن هایپرتروفی، سلول هاش ...
از هر وری سخنی، پریم
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 12:47
١٧٩. امروز آلارم گذاشته بودم برای هفت و چهل؛ یعنی یه ساعت دیر تر از حد معمول! شعله زیر کتری رو که روشن کردم یه نیگا به ساعت انداختم و متوجه شدم جریان چیه؛ خاموشش کردم و رفتم زیر پتو مچاله شدم ١٨٠. پتو پیچ نشسته بودم چای میخوردم، پرسیدم چیکار میکنی؟ گفت نشستم جلوی کولر موهام خشک شه برم بستنی بخرم! مق...
ای بختِ سرکش، تنگش به بر کش؛
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 5:09
+ در تاریکی بشنوین! له شین؛ و حتما اگه متوجه نشدین چی میخواد بگه برین ببینین چی میخواد بگه! جدی میگم؛ خیلی فوق العاده ست لعنتی ++ آیینِ تقوا ما نیز دانیم؛ لیکن چه چاره با بخت گمراه +++ راست میگه بخدا؛ منم آیین تقوا بلدم، ولی دست نمیده ازش استفاده کنم ++++ واقعا نیاز دارم یه پیرِ فرزانه راهنماییم کنه...
تاریکی
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 15:58
ادامه مطلب
افتتاحیه یه آتلیه تخصصیِ بسیار بزرگ بودن ایشون!
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 15:58
افتتاحیه آتلیه عکاسی باید مراسم جالبی باشه؛ یعنی میدونی من فکر می کردم جالبه، هنوز هم فکر می کنم که هست! یعنی دید مثبتم رو از دست ندادم هنوز! نمدونم این چرا اینجوری بود دلم میخواست پیراهن و شلوار طوسی و تونیک نارنجی بپوشم و موهام رو ببافم؛ و ژست هنری و این حرفا ولی خب قبلش باید میرفتم یه جای رسمی و ...
و قسم به غار، که این وضع زندگی کردن نیست!
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 15:58
دقیقا از همون روزی که از آقای ق پرسیدم چرا ما تابع یا نمدونم نمودار تانژانتی رو رسم نمیکنیم و اون همونجوری که پرتقال میخورد مجبورم کرد یک ساعت و نیم بیست تا نمودار تانژانتی رو براش رسم کنم، تصمیم گرفتم کنجکاویم رو کنار بذارم و سوالی رو که جوابش به درد عمم هم نمیخوره هیچوخت نپرسم! اگه این رو امتحانش ...
نامه ای خواهم نوشت :|
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 15:57
دلم یه نامه میخواد، اینجوری مثلا: فلانیِ عزیزم! سلام اینجا هوا ابریست ولی باران نمی بارد؛ مرده شور آسمان بی ابر و ابری که نمی بارد را ببرد!! دیروز رفته بودم قهوه بخورم گفتم شاید حالت بد شود، دمنوش به خوردم، شاید هم سیب!! همان جایی که بیسکوییت های ادویه ای دارد، همان هایی که گفته بودی مزه بیسکوییت ها...
از هر وری سخنیِ نمدونم شماره چند
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 15:57
١٧٣. من تا حالا هیشوخت تو هیچ سینمایی ردیف سیزدهم نشسته بودم؛ گردنم هنوز درد میکنه! واقعا وضعیت غیر جذابی بود! یه خانومی هم بغل دستم نشسته بود زجه میزد علناً؛ خیلی دلم میخواست زمین زیر پاش نشست میکرد میرفت پایین ١٧٤. واقعا نمیفهمم چرا نمیخوابم! چرا اینجوری میخوابم؛ دیشب ساعت چهار پاشدم جواب پی ام دا...
به کاممان زهر می شود!
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 15:57
اولین روز از ترمِ پنجم را با صدایِ کلفت و نخراشیده یِ مردِ قد بلند و یقه بسته ای آغاز می کنیم که میتوان عکسش را جلویِ کلمه وقیح در فرهنگ لغت برای فهم بیشتر چاپ کرد! لبخندمان روی لب می خشکد و وحشت زده از خیابان های کشورِ امنمان رد می شویم! ما ١٦٥ سانتی هستیم و ٤٥ کیلو؛ آن ها ١٨٠ سانتی و ٩٠ کیلو! اینج...